مطالب خواندنی و جالب http://vkweb.tarlog.com/category/6/ fa داستان آش نذری ناصرالدین شاه http://vkweb.tarlog.com/post/20/ <span><br><br>ناصرالدین شاه سالی یک بار آش نذری می پخت و خودش در مراسم پختن آش حضور می یافت تا ثواب ببرد. رجال مملکت هم برای تهیه آش جمع می شدند و هر یک کاری انجام می دادند. خلاصه هر کس برای تملق وتقرب پیش ناصرالدین شاه مشغول کاری بود. خود شاه هم بالای ایوان می نشست و قلیان می کشید و از بالا نظاره گر کارها بود. سر آشپزباشی ناصرالدین شاه در پایان کار دستور می داد به در خانه هر یک از رجال کاسه آشی فرستاده می شد و او می بایست کاسه آن را از اشرفی پر کند و به دربار پس بفرستد<br><br><br>کسانی را که خیلی می خواستند تحویل بگیرند روی آش آنها روغن بیشتری می ریختند. پرواضح است آنکه کاسه کوچکی از دربار برایش فرستاده می شد کمتر ضرر می کرد و آن که مثلا یک قدح بزرگ آش که یک وجب روغن رویش ریخته شده دریافت می کرد حسابی بدبخت می شد.<br><br><br>به همین دلیل در طول سال اگر آشپزباشی با یکی از اعیان یا وزرا دعوایش می شد به او می گفت بسیار خوب بهت حالی می کنم دنیا دست کیه... آشی برایت بپزم که یک وجب روغن رویش باشد.<br><br> <br><br>منبع: pandamoz.com<br><br></span> Wed, 13 Sep 2017 06:19:40 UTC http://vkweb.tarlog.com/comments/20/ مرد غریب شهر http://vkweb.tarlog.com/post/16/ <span><br><br>مرد غریب شهر<br><br> <br><br>مرد غریب شهر، کبود است پیکرت     <br><br>  آهسته تر شده ست نفس های آخرت<br><br> <br><br>آقای من در آن وطن مادری تو      <br><br>یک مرد هم نبود شود یار و یاورت؟<br><br> <br><br>تنها تویی که خانه شده قتلگاه تو <br><br>تنها تویی که قاتل تو بوده همسرت<br><br> <br><br>چون تکه پاره ی جگرت را به طشت دید<br><br>آهی کشید از دل و می گفت خواهرت:<br><br> <br><br>ای بعد مادر و پدرم سر پناه من<br><br>آورده زهر کینه ی دشمن چه بر سرت؟<br><br> <br><br>گفتی: زمان مرگ تو در بین کوچه بود  <br><br>روزی که بود دست تو در دست مادرت<br><br> <br><br>روزی که پیش چشم تو آیینه ی رسول<br><br>افتاد روی خاک مدینه برابرت<br><br> <br><br>خون می چکد ز گوشه ی لب های تو ولی <br><br>تصویر کربلاست در آن دیده ی ترت<br><br> <br><br>معلوم شد فراق تو داغی عظیم بود<br><br>با سوگنامه ای که سروده برادرت<br><br> <br><br>عباس با حسین چگونه کشیده اند<br><br>  بیرون هزار تیر ستم را ز پیکرت<br><br> <br><br>حالا تویی و آن کرم بی نهایت ات  <br><br>    حالا منم گدای قدیمی این درت<br><br> <br><br>یک لقمه نان دهی ندهی شکر می کنیم   <br><br>  ما را نوشته اند بمانیم نوکرت<br><br> <br><br>یک روز اگر که گنبد زردت بنا شود   <br><br>  می خواهم از خدا که شوم من کبوترت<br> <br><br>منبع:tebyan.net<br> <br></span> Thu, 10 Aug 2017 06:10:14 UTC http://vkweb.tarlog.com/comments/16/ اشعار سعدی شیرازی http://vkweb.tarlog.com/post/12/ <span><br>مشرف الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. تخلص او "سعدی" است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. وی در سال ۶۵۵ سعدی‌نامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیع بند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کرده‌اند. وی بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری در شیراز درگذشت و در همانجا به خاک سپرده شد.<br><br> <br><br>تفاوتی نکند قدر پادشایی را<br><br>که التفات کند کمترین گدایی را<br><br>به جان دوست که دشمن بدین رضا ندهد<br><br>که در به روی ببندند آشنایی را<br><br>مگر حلال نباشد که بندگان ملوک<br><br>ز خیل خانه برانند بی‌نوایی را<br><br>و گر تو جور کنی رای ما دگر نشود<br><br>هزار شکر بگوییم هر جفایی را<br><br>همه سلامت نفس آرزو کند مردم<br><br>خلاف من که به جان می‌خرم بلایی را<br><br>حدیث عشق نداند کسی که در همه عمر<br><br>به سر نکوفته باشد در سرایی را<br><br>خیال در همه عالم برفت و بازآمد<br><br>که از حضور تو خوشتر ندید جایی را<br><br>سری به صحبت بیچارگان فرود آور<br><br>همین قدر که ببوسند خاک پایی را<br><br>قبای خوشتر از این در بدن تواند بود<br><br>بدن نیفتد از این خوبتر قبایی را<br><br>اگر تو روی نپوشی بدین لطافت و حسن<br><br>دگر نبینی در پارس پارسایی را<br><br>منه به جان تو بار فراق بر دل ریش<br><br>که پشه‌ای نبرد سنگ آسیایی را<br><br>دگر به دست نیاید چو من وفاداری<br><br>که ترک می‌ندهم عهد بی‌وفایی را<br><br>دعای سعدی اگر بشنوی زیان نکنی<br><br>که یحتمل که اجابت بود دعایی را<br><br> <br><br>گردآوری:بخش فرهنگ و هنر بیتوته<br> <br></span> Tue, 11 Jul 2017 05:57:14 UTC http://vkweb.tarlog.com/comments/12/ شعر احمدرضا احمدی http://vkweb.tarlog.com/post/11/ <p>شعرهای احمدرضا احمدی<br><br> <br>احمدرضا احمدی در ساعت ۱۲ ظهر روز دوشنبه ۳۰ اردیبشهت ماه ۱۳۱۹ در کرمان متولد شد. پدر وی کارمند وزارت دارایی بود و ۵ فرزند داشت که احمدرضا کوچکترین آنها بود احمدرضا احمدی در سال ۱۳۶۱ با شهره حیدری ازدواج کرد که حاصل این ازدواج فرزندی به نام ماهور است. <br><br> <br><br>درختانی را از خواب بیرون می آورم<br><br>درختانی را در آگاهی كامل از روز<br><br>در چشمان تو گم می كنم<br><br>توكه<br><br>با همه ی فقر و سفره بی نان<br><br>در كنارم نشسته ای<br><br>لبخند برلب داری<br><br>در چهار جهت اصلی<br><br>چهار گل رازقی كاشته ای<br><br>عطر رازقی ما را درخشان<br><br>مملو از قضاوتی زودگذر به شب می سپارد<br><br>همه چیز را دیده ایم<br><br>تجربه های سنگین ما<br><br>ما را پاداش می دهد<br><br>كه آرام گریه كنیم<br><br>مردم گریز<br><br>نشانی خانه خویش را گم كرده ایم<br><br>لطف بنفشه را می دانیم<br><br>اما دیگر بنفشه را هم نگاه نمی كنیم<br><br>ما نمی دانیم<br><br>شاید در كنار بنفشه<br><br>دشنه ای را به خاك سپرد باشند<br><br>باید گریست<br><br>باید خاموش و تار<br><br>به پایان هفته خیره شد<br><br>شاید باران باشد<br><br>ما<br><br>من و تو<br><br>چتر را در یك روز بارانی<br><br>در یك مغازه كه به تماشای<br><br>گلهای مصنوعی<br><br>رفته بودیم<br><br>گم كردیم <br><br>احمدرضا احمدی<br><br> <br><br>گردآوری:بخش فرهنگ و هنر بیتوته</p> Mon, 03 Jul 2017 05:50:13 UTC http://vkweb.tarlog.com/comments/11/